رضا قلى خان ( هدايت )

793

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

از لب و دندان وى كر بوسهء سازم طمع * لب چه بكشايم كه با من او چو دندان مىكند دندان‌كنان كنايه از قطع طمع و بى وقرى و زارى و رسوائيست دندان نمودن كنايه از دو چيز است اول كنايه از ترسانيدن و تخويف و تهديد كردن باشد چنان كه حكيم سنائى كفته چو نمود او بدشمنان دندان * تنك شد بر عدو جهان چو دهان كمال اسمعيل كفته چو دندان نمايد سر كلك او * شهادت نمايد زبان سنان دويم كنايه از خنده كردن بود دوازده ميل كنايه از دوازده برج است دو آسيا كنايه از زمين و آسمانست چنان كه شيخ سعدى كفته ما بين آسمان و زمين جاى عيش نيست * يك دانه چون جهد بميان دو آسيا دواسپه كنايه از سرعت و استعجال و چاپارى رفتن بود چنان كه حكيم خاقانى كفته زانكه دو اسپه رسيد موكب فصل ربيع * دهر خرف بازيافت قوّت يوم الشّباب همو كفته رانده از رحبه دو اسبه تا مناره يكسره * از سم كوران دل شيران هراسان ديده‌اند دو آتش كنايه از دو لب معشوق باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو بازار نشيمن كشايد دوال * شكسته شود كيك را پرّ و بال دوال باز كنايه از دو چيز است اول معروفست دويم كنايه از دغا باز و محيل است و آن را دوالك باز نيز كويند دو بادام و دو مرجان كنايه از دو چشم و دو لب است قطران تبريزى كفته چو بكشايد نكار من دو بادام و دو مرجان را * بدين نازان كند دل را بدان رنجان كند جان را من از مژكان بيارايم بمرواريد و مرجان رخ * چو از سى و سه مرواريد بردارد دو مرجان را همو كفته كرد بادام اندرش دو رسته تير خدنك * زير ياقوت اندرش دو رشته درّبها دو جنيبه و دو كاو پيسه كنايه از شب و روز است چنان كه حكيم خاقانى كفته روز و شب ديده دو كاو پيسه در قربانكهش * صبح را تيغ و شفق را خون قربان ديده‌اند دو چشمه كنايه از آفتاب و ماه و شب و روز بود دو چشم چار شدن كنايه از ملاقات و مواجه دو كس با يكديكر كه آن را دو چار شدن نيز كويند دو چشمه روان كنايه از دو چيز است اول كنايه از دو ديده كريان باشد دويم كنايه از دو پستان زنان شيردار چنان كه حكيم سنائى كفته در باب تربيت اطفال بعد از وضع حمل بعد از آن الف داد با پستان * روز و شب پيش تو دو چشمه روان دو حرف بينوا اشاره به كلمه كن است دو حرف بىهوا اشاره باسم مبارك هو زيرا كه كاف و نون در عدد هفتاد باشد به اين صورت و اين عدد بينواست چرا كه صفر كه اشاره بمقام نيستى و فقر است در دست اوست و اسم مبارك هو عددش يازده است و رقمش اين و آن اشاره بمقام وحدت ذاتى و وحدت صفاتى است بىهوا و از هر آلايش مبرّا باشد و نيز بعضى علماى عدد كفته‌اند مظاهر حضرات خمسه است بحسب ظاهر عدد و چون به دو تلفّظ كنند باسم ها شود و عدد آن و عدد او شش پس و او از آن متولد شود و در حال تركيب هو كردد و ضمّهء هو اشاره بترفّع مسمى اوست از ما سوى و اين شعر حكيم سنائى مشير به اين معنى است كن دو حرف است بينوا هر دو و مىتواند بينوا بودن دو حرف كن از ان باشد كه مفتاح كنجينه خلقت ممكنات است و ممكنات همه نقص و فنا و فقر است پس كن دو حرف بينواست يعنى چيزى در دست او نيست و هو دو حرف بىهو است چه آنجا كه تجلّى مسمى او بود ضلالت و هوا راه ندارد دو خاتون و دو خاتون بينش كنايه از دو چيز است اول كنايه از مردمك چشم است دويم كنايه از مهر و ماه بود چنان كه حكيم خاقانى كفته بدين دو خادم چالاك رومى و حبشى درم خريده دو خاتون خركهء سنجاب دود دل و دور باش و دود و دم كنايه از آه باشد چنان كه شيخ سعدى كفته اتش سوزان نكند بر سپند * آنچه كند دود دل ستمند شيخ نظامى كفته چو دارا جواب سكندر شنيد * يكى دور باش از جكر بركشيد حكيم انورى كفته ملك بخشاينده در حرمان ميمون خدمتت * چون خلافت بىعلى بود است و بىزهرا فدك پاى چون آتش شكسته دل چو آتش بيقرار * مانده در اطوار دود و دم چو ماهى در شبك دودله كنايه از متردّد است به عكس يكدله چنان كه مولوى معنوى كفته با ما صنما دل يكدله كن * كر جان ندهم آنكه كله كن و ده دله اغراق است همو كفته شرح اين بكذارم و كيرم كله * از جفاى آن نكار ده دله چنان كه شيخ نظامى كفته دو دلبر داشتن از يكدلى نيست * دودل كردن كسى را عاقلى نيست من كفته‌ام در هواى دو شوخ دل كسلم * در رخ خوب هر دو منفعلم دل ندانم به اين دهم يا آن * در ميان دو دلبر و دو دلم دوردست